سفارش تبلیغ
صبا

رباعی های هیئتی

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/3/23 6:52 عصر

این که می گویند شعر آئینی نمی دانم دقیقا چیست. همانطور که خیلی چیز ها را نمی دانم. اما من نوعی شعر را می شناسم که به آن می گویم شعر هیئتی!
من ترجیح می دهم به جای آنکه از شعر من در یک شب شعر متأثر شوند، در یک هیئت با شعر من زار بزنند. تجربه ای که هیچوقت یارای شکر گذاری آن را به درگاه اهلبیت نخواهم داشت. به هر حال گمان می کنم شعر آیینی یا حدأقل آنچه من به عنوان ادبیات آیینی دیده ام، با مستمع هیئتی رابطه نمی گیرد إلّا قلیلا.
بگذریم. این را برای شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام به من دادند:

یک لخته حنا میان کاکل کن تشت
اندازه دشت لاله ای گل کن تشت
ای مَحرم چند لحظه آخر عمر
اسرار مرا کمی تحمّل کن تشت

و این یکی برای دهه اول فاطمیه:

آسمان اسیر دست دیو دود بود،
یا جمال ماه از خسوف غم کبود بود؟
چون که آفتاب چند هفته روی ماه را ندید،
من گمان کنم که هرچه بود، بود!

و این دوتا برای شب های اول محرم:

امشب دل من زغصه پر بود ای کاش
لبریز دو چشم من ز درّ بود ای کاش
طرز نگهت به این پشیمان ای کاش
از نوع نگاه تو به حرّ بود ای کاش

ای کاش ز درک حرمتت پر بودم
آماده برای یک تلنگر بودم
عباس شدن که شرط عصمت می خواست
پس کاش که لاأقل فقط حرّ بودم




کلمات کلیدی :

جلباب سیاه

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/3/9 10:15 صبح

ای عصمت یوسفانه در خواب تو غرق
در دیده بیدار تو محراب تو غرق
شب های پر از ستاره بیت الله
یا فاطمه در سیاه جلباب تو غرق

 

 




کلمات کلیدی :

_ عج _

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/2/28 10:41 عصر

پیارسال در حال پیاده روی دور میدون شهدا یک چیزایی گفتم و أخوی هم تنظیماتی کرد تا شد این:

 

عمری است عمره عمره پی ات حج گذاشتیم
افسوس، خشت اول دل کج گذاشتیم

راهی که مستقیم به کوی تو می رسید
ما هفت دور گرد و معوّج گذاشتیم

درجیب جای خنجر تیز هزار نیش
تسبیح ریز دانه صد رج گذاشتیم

حتی رمق برای دعا هم نمانده بود
پشت سرت میان دو خط _عج_ گذاشتیم

 

البته هنوز ناقصه.و شاید برای همیشه...

 




کلمات کلیدی :

مدال افتخار

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/2/14 8:4 عصر

 این هم چیزهایی که سال80 نوشتم:

بعد مرگ من، مدال افتخار چاره ساز نیست
چو نکه زخم طعنه ها هنوز روی سینه مانده است.  

خسته ای ز جنگ و این غبار، روی صورتت نشسته.
لیک،
برای رفع خستگی، توی آب واردات تن مشوی
قرن هاست آب این خزینه مانده است.

از فرنگ آمدی؟ سفر بخیر! خوش گذشت؟!
خرج این سفر به صرف بود

چون که طعم زندگی در آن طرف چشیده ای ولی،
روی دوش مادر چهار تا یتیم این هزینه مانده است.

خوشا به حالتان که آخر الزمانتان نیامده و دینتان چقدر راحت است.
ولی برای ما،
 " دین " و " آتشی به کف " این دو لفظ بهر یکدگر قرینه مانده است.

خوش بپوش و خوش خرام
ولی،
از چراغ سرخ رد نشو.
 

چون که پشت چهار راه زندگی‌، جامه های وصله پینه مانده است.
راستی کنار ما، عالمی زمینی خالی است.  

بخر، بساز، یا نگاه دار تا که روزگار سکّه اش فرا رسد.
زمینه ظهور!!
تا که پر شود، هنوز این زمینه، مانده است .

آی زائری که برنگشته ای ز حج هنوز، راه کربلا گرفته ای به پیش،
خیر پیش!

ولی بدان.
داغ کربلا هنوز بر دل مدینه مانده است.




کلمات کلیدی :

نفهمیدند...

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/1/24 10:51 صبح

سال82 و باز حال و هوای شهدایی که می آمدند. این شبه شعر را هر کس خواند نپسندید. اما برای من یادگاری خوبی ست.

خیلی از اینها موقع رفتن، تو را دیدند 
اما چرا رفتی چرا؟ این را نفهمیدند
تو خنده ای کردی، فقط یعنی: خداحافظ
آنان به خامی و جوانی تو خندیدند
تا آسمان صافشان نشود غبار آلود 
روی غبار پشت پایت آب پاشیدند
وقتی تو دنیا را رها کردی وکوچیدی
محض تبرّک، ما ترک را سفت چسبیدند
****
پشت سرت غرغر کنان چون ابر غریدند 
وقتی که برگشتی، به پیشت اشک باریدند
روزی که عکست در میان حجله می خندید 
در ماتم ناکامی تو تیره پوشیدند
 
 




کلمات کلیدی :

جهاد امروز 2

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/1/23 6:59 عصر

 4. عملیات
دوشنبه 1 فروردین 79 
 اینک با توکل به خدا و بهره گیری از توانایی‌های خود، به محض شنیدن رمز عملیات، از قرارگاه فرماندهی"حضرت صاحب الزمان‌عج" توسط بی سیم "ولایت تکوینی "، به سوی اهداف ازپیش تعیین شده، پیشروی کنید و موانع را شجاعانه و قدرتمند در هم بکوبید.
 
نام عملیات: تحوّل
رمز عملیات: یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
هدف عملیات: تحوّل از خود بودن به سوی خدایی شدن
دیده بانهای "وجدان" بر دکلهای"مراقبت" باید خوب حرکات دشمن "نفس" را زیر نظر داشته باشند.
 نقشة عملیات روی کالک "رسالة عملیه" به دقت ترسیم شده. رنگ قرمز در نقشه نشان دهندة "محرمات" است. جداً از آن بپرهیزید.
  ازحجم آتش دشمن نترسید. روی پا بایستید. چاره تانکهای "امّاره" فقط تیر مستقیم آرپی چی "تقوا" است.

5. تحکیم مواضع
سه شنبه 2 فروردین 79 
اینک که با جهاد غیورانه "نفس امّاره" را به عقب را نده‌اید. لازم است مواضع "نفس مطمئنه" را تحکیم و تثبیت نمایید.
-   بعد از آفند "تزکیه" حالت پدافند "مراقبت" را حفظ کنید
-مواظب پاتک مذبوحانه "توجیه" باشید. برای اینکار از نیروهای تازه نفس "توسل" و مهمات"توکل" استفاده کنید.
- اقدام به احداث خاکریز" نهی از منکر" به موازات محور"معروفها" جهت دفع خطر احتمالی نمایید.
- ساخت سنگرهای "مستحکم درس" جهت جلوگیری از ورود نیروهای "نفوذی" لازم است.
-با دقت به پاکسازی وجب به وجب مناطق "روح" بپردازید و آن را از مینهای "رذایل" خالی کنید.
-برای تغییر مواضع بدست آمده از دشمن، جهت تیربارهای"سوء ظن" را 180 درجه بچرخانید و به سمت خود" نفس" نشانه روید.

6. بازگشت
چهارشنبه 3 فروردین 79 
امروز روز بازگشت است. بازگشت سخت است امّا اگر احساس غریبی می کنید، با نام بانوی غریبان فاطمه زهرا(س) دل را آرامش دهید.
امروز روز بازگشت است امّا:
-  همیشه یک رزمنده بمانید و هیچگاه آمادگی خود را برای مبارزه با دشمن از دست ندهید.
-جمع با صفای خود را در پایگاههای "ذکر" حفظ کنید.
-  در هر شغل و پست مقام که هستید در آن "تحول" ایجاد کنید.
-  کارت"هویت بسیجی" خود را گم نکنید. برای هویت، المثنی‍ صادر نمی شود.
-   نیروهای نفوذی دشمن ممکن است خود را در غالبهای زیر در آورند.
-   "حب جاه و مقام " "علاقه به دنیا و دوستان دنیایی" " خور و خواب خشم شهوت " "فلانیسم و بهمانیسم " "دکتر فلان حاج آقا بهمان" "دفتر ایکس و نهضت ایگرگ" با ذرّه بین ولایت آنها را شناسایی کنید.

7. دیدار با امام
پنجشنبه 4 فروردین79(شب عید غدیر)

آنچه می‌تواند خستگی این "جهاد اکبر" را ازتن شما بیرون کند و به شما قوّت دوباره ببخشد، چیزی نیست مگر دیدار با  امامتان در حسینیه جماران.
روح بلند او منتظر است تا شما رزمندگان را به حضور بپزیرد و دست خود را که "دست خدا" بالای آن است برایتان به حرکت در آورده گرد و غباری که از میدان "جهاد اکبر" بر چهرة "جانتان" نشسته برای او بهترین " سوغات" است.
پس خوب گوش فرا دهیم تا او ما را با" یک جمله" برای" یک عمر" نصیحتی کند:
((ما هیچیم. هرچه هست خداست.))
عقابان بلند پرواز"بسیجی" تنها هنگامی آرامش پیدا می کنند که بر کوه بلند و استوار "ولایت فقیه "فرود آیند. که فرودش خود معنای فراز است. تمام " شیعه" است و یک " علی (ع).    




کلمات کلیدی :

جهاد امروز 1

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/1/17 12:32 عصر

سال 79 شاید نقطه عطفی در زندگی من بود. مهمترین اتفاقات در همان سال برایم اتفاق افتاد. اولین آن پنج اتفاق رفرش افکار ، خاطرات ، تجربه ها و سرگذشت خودم بود. و دومینش، اولین سفرم به جنوب.

قرار بود بچه ها را راهی کنیم و قرار بود حرف های جدیدی به بچه ها منتقل کنیم و قرار بود یکی از قالب هایمان یک نشریه با ساختاری جدید باشد و قرار بود یک بخش از حرف هایمان متأثر از وضعیت روز بچه ها (همزمانی سفر با اوج دولت اصلاحات) باشد و قرار بود قلمش متفاوت باشد و قرار بود جهاد اکبر را به زبان جهاد اصغر بیان کند و قرار بود طبق آموزه های بزرگان باشد نه صرفا ذوقی و احساسی و قرار بود متناسب با برنامه های اردو، یعنی تحویل سال و برنامه های بازگشت مثل زیارت جماران باشد و قرار بود با مداحان هم راه بیاید و هر روز را متعلق به یکی از حضرات معصومین علیهم السلام کند و قرار بود ....
همه این ها قرار هایی بود که خودم با خودم گذاشتم و با نگاهی به سخنان امام و رهبری ، پاره ای از مباحث مطروحه توسط استاد فاطمی نیا و مشورت با بزرگانی چون آیت الله زنجانی و مطالعه یک چیزهایی که الآن یادم نیست جز کتاب کارنامه عملیات های سپاه و مشاوره با یک کارشناس نظامی که أخوی بزرگ من باشند و .... معجونی ساخته شد از مسائل مبتلا به سیاسی و اعتقادی و اخلاقی و علمی و  اجتماعی و .... و شد این ها:

1. تجهیز

جمعه 27 اسفند 78

برادران عزیز؛ لطفاً لوازم شخصی ذیل را از تدارکات " فضل الهی " و پشتیبانی " حضرت ثامن الحجج (ع) " تحویل بگیرید :
-  یک دست لباس " تقوی". در حفظ این لباس کوشا باشید.
یک چفیة " اخلاص " جهت پاک کردن غبار " ریا " از سر و روی" اعمال ".
یک جفت پوتین " اراده " بند پوتین خود را برای " سلوک " محکم کنید.
یک عدد فانقة " همّت "
یک قبضه سلاح " دعا
هزار هزار قطار فشنگ " اشک "
- یک عدد دوربین " بصیرت "
- یک کلاه خود " شجاعت " تا سرِ نترسان از ترکشهای " وحشت " درامان بماند

 

2. آمادگی رزمی

شنبه 28 اسفند 78 

در این مرحله باید آموزشها زیر را در قرارگاه آموزشی " امام باقر و امام صادق (ع)  مو به مو بگذارنید:
-  تمرین سینه خیز " تواضع " برای عبور از زیرسیم خاردار " عُجب "
-   میدان تیر. تمرین نشانه گیری " برنامه ها " به سوی " اهداف "
-  کلاس ش . م . ر. آموزش استفاده از ماسک " اعتقدات ناب شیعی " در مقابل سمپاشی " شکّ و شبهه "
-  کلاس تخریب. آموزش ایجاد معبر " حیات طیّبه " در میدان مین " ابتلائات "
-   کلاس آموزش غواصی. تمرین در استخر" خود شناسی " برای غواصی در" بحر عمیق خداشناسی "
-   خشم شب. برای بیداری نفس

3. سازماندهی و اعزام
یکشنبه 29اسفند78
اگر مرحلة قبل را با موفقیت پشت سرگذاشته‌اید اکنون یک رزمندة "شجاع" "چالاک" و "بابصیرت" در لشگر امام حسین ع ‌هستید.
لطفاً وسایل شخصی خود را برداشته و همگی در محوطة "شورحسینی" و در صفوف "نظم" بایستید، تا در گردانها تقسیم بندی و سازماندهی شوید. سپس سوار بر اتوبوسهای "وحدت" شده تا به سوی مرزهای خود و خدا اعزام شوید.

برای استفادة بهتر از شب عملیات نکات زیر مفید است:
-   نوشتن وصیتنامه: زیرا سنگینی بار "دیون" مانع از حرکت سریع شماخواهد بود.
-   از رفقای خود"وداع " کنید و دل از هر چه محبت غیر از اوست برکنید.
-  شام چرب شب عملیات را در یابید و خوب خودتان را بسازید تا تن شما بتواند همپای روحتان بدود.

 

 الباقی بماند برای بعد




کلمات کلیدی :

مارش

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/1/16 10:15 صبح

این مارش ادای احترام به شهدا همیشه تأثیر غریبی بر دل من می گذارد. از صبحگاه های مشترک دوران خدمت بگیر تا مراسم نظامی قبل از تشییع که آن موقع ها جلوی بنیاد برگزار می شد تا ...
ملودی این مارش هم با شکوه است هم بغض آور، هم ....
برای مستند میهمانی عرشیان خیلی سعی کردم این صدا ضبط بشود که نشد و با کلی پیگیری حامد از فرهنگی تیپ ویژه یک کاست گرفت که بتوانم برای لحظه آغاز تشییع از این مارش استفاده کنم.
قرار نیست شکوه این لحظه را ترسیم کنم. چون تا کسی ندیده باشد و حس نکرده باشد ....
سال ها قبل، شاید بعد از دوران خدمت این را نوشتم تا برایم یادآور تمام این خاطرات باشد:

وقتی پس از یک شب تفحص

          تو را در سرزمین دلم کشف می کنم

در پیش پای یاد غم انگیزت

                        حنجره ام هق ، هق ، هق

                        به احترام غمت مارش می زند

آن شب در بستر بی خوابی هوایی روزهایی شده بودم که برایشان کار می کردم.

صدای آغاز یک تشییع

 

 




کلمات کلیدی :

آب...

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 89/1/12 7:30 عصر

سال 80 و 81 سال های غریبی بود در دانشکده. خصوصا شبی که کاروان شهدا را به مشهد می آوردند و من نتوانستم از نیشابور به مشهد بیایم. آن شب تب هم به این غصه اضافه شد. شاید هم این غصه با خودش تب آورده بود.  و من پشت در جعبه پاستلم این ها را نوشتم:

خوب بود خوب ، ناب بود ناب
روشن و روان، زلال مثل آّب
آب را لب نزد، هوای قمقمه تلخ و شرجی و خفه
وآب تشنه ماندو بی وضو
چون آن دو پاره استخوان ، غسل هم نداشت
آب،
سوخت سوخت شد گلاب روی پرچم سه رنگ عرش چوبی اش
آّب شد عرق ، چکید از رخ پدر به روی خاک او
ولی فرار کرد از خجالت و حیا زیر نور آفتاب
 آّب،
اشک شد به چشم مادرش ، ولی نریخت
آه از این وصیت پسر : ((بخند بر جنازه ام به خاطر ثواب ))
آّب،
رفت و شد ، در س اول کتاب
تا که غصه را بشئید از دو چشم کودکش
ولی چه سود ؟
آب بی ریا و رنگ ، شد سفید کاغذ و مرکب سیاه ، آه
آب تا به کی کشد چنین عذاب ؟
ای دریغ از این سؤال بی جواب

شهدا که تشییع شدند، 5 تا گمنامشان به نیشابور آمدند و من پرچم تابوت یکی از آن ها را توی کلیدور دانشکده نصب کردم و این شعر را روی آن نوشتم.




کلمات کلیدی :