سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
مرمی


بفرمایید روضه (3)

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 15/10/90 1:37 عصر

 قالب (یکی بود، یکی نبود) را قبلا در یکی دو وبلاگ دیده بودم و ابداع آن از من نیست. من فقط از دنیای انسان ها به دنیای جمادات رفته ام. و از زاویه ی دید آن ها به کربلا نگاه کرده ام. جماداتی که همه خلقت خدایند، همه ذی شعورند و همه در حال تسبیح خالق خویشند...


ادامه مطلب...




کلمات کلیدی :

بغضِ آبله

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 6/10/90 4:53 عصر

تقدیم به عمه ی سه ساله:


نشنید کسی در آن بیابان گِله أش
آن شب که جدا شد از صف قافله أش
از تیزی خار غصه یکجا ترکید
هم قلبش و هم بغضش و هم آبله أش


عمّه جان!
تو به ما آموختی بر کسی که قصد صدور انقلاب دارد، نان و خرمای دشمن حرام است.
تو به ما آموختی اگر تیغ ظلم را می درد، جیغ هم ظلمت را...




کلمات کلیدی :

مطروحه

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 30/7/90 1:9 عصر

با کلی تاخیر، مطروحه ای ناقص. اون هم به ضرب یا علی مدد دوستان. چه کنم؟ این کاره نیستم دیگه!


وقتی بنا شد بسوزیم در عشق جانانه ای دل
باید به دردش بسازیم ما مرد و مردانه، ای دل


تا ما سراپا نسوزیم، این شهر باور ندارد
نسبت ندارند با هم، (پروا) و (پروانه)، ای دل


کپسول وقتی حریف حجم نفس های من نیست
پیداست تکلیف او با آه غریبانه، ای دل


یا زود یا دیر... شاید! در وعده تأخیر... شاید!
از طور می آید آخر فرمان ده گانه، ای دل


فرمان اول سکوت است در پاسخ درد، بگذار
دنیا بماند به کام یک عده پرچانه، ای دل


 


این شعر در مطروحه




کلمات کلیدی :

جواد آقا

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 17/6/90 3:26 عصر

سی سال پیش برای آخرین بار که جواد آقا را دیدم، گریه می کردم که چرا مرا با خودت به جبهه نمی بری؟!
و او می خندید. بعد قول داد که باشد برای دفعه بعد. البته بد قولی هم نکرد. چون دفعه بعدی در کار نبود.چون بی سر برگشت.


بیست سال پیش در نوجوانی این را یرایش گفتم:
بر بال ملائک خدا می رفتی
مانند حسین سر جدا می رفتی
بی صبر تر از تو کس ندیدم آنروز
با این عجله بگو کجا می رفتی؟!


پانزده سال پیش آخرین بار از ده ها باری بود که چهره مردانه و معصومش را نقاشی کردم (+)
.
.
.
و امسال فقط قیمه ی سالگردش را خوردم!!!


واقعا که چشم امام روشن با این.....


 




کلمات کلیدی :

....وأذکُروا

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 27/5/90 1:35 عصر

 


....وأذکُروا بِجُوعِکُم وَ عَطَشِکُم فِیه جوعَ یومِ القِیامَةِ وَ عَطَشَهُ،وَ تَصَدّقوا عَلی فُقَرائِکم وَ مَساکِینِکُم،....
پیامبر این را درباره ی ماه رمضان فرمود:
با گرسنگی و تشنگی اش به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بیافتید. و به ناداران و خانه نشینان خود کمک کنید...


این چند روزه در باب روزه، چنین می اندیشم که:
1. من، از ساعت نه صبح تا قبل از افطار توی دفتر زیر کولر نشسته ام. روزه من سخت نیست.
2. او، اگر کولر اتوموبیلش هم یاری نکند، باد بدون مواجهه با چادر نداشته اش او را خنک می کند. روزه ی او هم سخت نیست.
3. تو، در حرارت خیابان و محل کار و هرجا که می روی، در کشاکش عطش و آفتاب، با چادری که داری، نه  اجازه می دهی باد خنکت کند، نه نگاه های سرگردان از عیارت بکاهند.


حالا بگو کدام روزه بیشتر به فکر امّت گرسنه ی پیامبر در سومالی می اندازدمان؟


دیدی مصادف شدن صبر ریحانه ها و قحطی سومالی ها بی حکمت نبود؟!!




کلمات کلیدی :

کمی عاشقانه

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 18/4/90 8:6 صبح

نه جاز و نه رپ، نه با دُهل می خوانم
من بلبلم و به عشق گل می خوانم


آتش به سر و موج به دل، قلیان وار
بر هر نفس تو چارقل می خوانم




کلمات کلیدی :

گفتند به تو : ((بخوان))...

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 9/4/90 1:32 عصر

من همانند طفلى که به دنبال مادرش مى رود دنبال او مى رفتم، هر روز براى من از اخلاق پاک خود نشانه اى برپا مى کرد، و مرا به پیروى از آن فرمان مى داد. هر سال در حراء مجاورت مى نمود، تنها من او را مى دیدم و غیر من کسى وى را مشاهده نمى کرد. آن زمان در خانه اى جز خانه اى که رسول حق ـ صلّى اللّه علیه وآله ـ و خدیجه در آن بودند اسلام وارد نشده بود و من سومى آنان بودم. نور وحى و رسالت را مى دیدم، و بوى نبوت را استشمام مى کردم. به هنگام نزول وحى بر ایشان ـ صلّى اللّه علیه وآله ـ صداى ناله شیطان را شنیدم،


نهج البلاغه / خطبه 234


وقتی تو پناه بر حرا می بردی
من نیز به تو پناه می آوردم


از سمت خدیجه ای که تنها بود
یک بقچه ی نان و آه می آوردم


تو غصه ی اهلِ جهل را می خوردی
من توی شب تو ماه می آوردم


همسفره ی وحی می شدم من، آنگاه
بر راستی ات گواه می آوردم


هر بار خدا که جلوه گر می گردید
من هم افقی نگاه می آوردم


گفتند به تو : ((بخوان))... نوشتن پس چه؟
باید قلمی سیاه می آوردم
 * * * * * * * * *
وقتی که تو و فاطمه ات هم رفتید
بر خاطره ات پناه می آوردم


تو درد دلت به غار گفتی امّا
من رو سوی قعر چاه می آوردم


 


از چکش کاری دوستان برای تنظیم این چند خط ممنونم.




کلمات کلیدی :

کاظمین...

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 7/4/90 7:49 عصر

به حساب سر انگشتی من وقتی آقا زندانی شد معصومه خانمش شش سال سن داشت و وقتی خبر شهادت بابا را در بغداد شنید ده ساله بود. نمی دانم زندانی زندان های بصره و بغداد ملاقاتی داشت یا نه، اما همان بهتر که دختری بابایش را در آن حال نبیند!
خانم تا برای خودش خانمی شد 21 سال زیر سایه برادر بود و نمی دانم یکی دو سال آخر بر او چه گذشت. بگذریم....


یک بار دگر ببینمش کاش.........رضا
تو همدم تنهایی من باش....رضا


با بودن تو جای پدر خالی نیست
قربان محبت تو داداش رضا


علیهم صلوات الله


روزی که وارد حرم کاظمین شدیم، نظرات مختلف بود! یکی می گفت: انگار توی حرم قمی. یکی می گفت: نه. انگار مشهدی. ولی من با خودم فکر می کردم: اصلا فرقی نمی کند. انگار هرسه جا هستی!! 




کلمات کلیدی :

دختر رعنا

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 25/3/90 1:47 عصر

امسال سه بار اروند را دیدم. و چند بار روایتش را شنیدم. اما این چند خط بعد از سه ماه هنوز کامل نشده:


 


یک دختر رعنا لب اروند نشسته
بر صورت خیسش گل لبخند نشسته


بیرنگ و ریا در پس آن چادر مشکی،
یک دور چفیه چو گلوبند نشسته


پنهان ز همه همسفران داخل مشتش
با چین و شکن، سرخی سربند نشسته


روشن شده یک بار دگر حافظه ی شط
جای پدر امروز که فرزند نشسته


از شوق و غرور و غم و حسرت به گلویش
بغضی به بزرگی دماوند نشسته


پیداست ازین دور ز مشروح سکوتش
آن عهد مگویی که به سوگند نشسته


..............................................
.............................................


یکی اینو تموم کنه!


 


با عذرخواهی از دوستانی که همین چند خط ناقابل هم براشون تکراری بود!!




کلمات کلیدی :

حرم...

ارسال‌کننده : محمد رضا میری در : 9/12/89 1:57 صبح

نسیم بهار ذوق زیارت را در دل دوچندان می کند.
زیارت اما آدابی دارد و شأن امام آنقدر بلند است که....
چه باک! آقا خیلی آقاست و حرف بی سرو پاهای آداب نادان را هم می شنود.
شاید این زبان حال آدم بی سرو پایی چون من باشد که بی ترتیب و آداب سخن می گوید:



با روی سیاه و دل داغ آمده است
مانند گدا سر چراغ آمده است
راه حرم از کجاست ای کفترکان؟
از خواجه ربیع یک کلاغ آمده است!


دربان درت عصای نقره دارد
فرّاش میان صحن حجره دارد
قربان خودم که آس و پاسم آقا
هر در زدنم ثواب عمره دارد


در متن حرم بسی حواشی دیدم
فولاد و طلا و خشت و کاشی دیدم
یعنی تو کریمی و میان صحنت
هم آدم خوب هم که لاشی دیدم


 


یک حوض پر از کاشی و یک فواره
یک کفتر تازه وارد آواره
گفتم که غریبی نکن و زود بپر
این صحن و سرا مال همین زوّاره


 


 




کلمات کلیدی :